قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4539

تاريخ الفي ( فارسى )

شمس الدين على ، برادر امير مسعود ، امير شمس الدين بن فضل الله را بر خود حاكم ساختند . و او مرد راحت دوست شده بود و پرواى ملك و مال نداشت . و طغاتيمور خان در مازندران خبر بىرونقى سربداران شنيد ، خواست كه لشكر بر سر ايشان فرستد . اين معنى بر امير شمس الدين فضل الله رسيده به غايت متوهم شد . و چون سربداريه دانستند كه از وى كارى [ بر ] نمىآيد و اگر در اين وقت لشكر بيگانه برسد كار مشكل [ تر ] مىشود ، او را از حكومت عزل كرده به حكومت خواجه شمس الدين على اتفاق كردند . و خواجه خود متمنى همين مهم بود و ترك درويشى كرده پاى بر مسند امارت نهاد ، و به حدى در جمع نمودن اموال سعى نمود كه با مرده‌شويان شهر شريك شد . و چون طغاتيمور دانست كه او حاكم سربداران شد ، چون از كاردانى او آگاه بود ترك لشكركشى كرد . و بعضى از مورخين به جاى شمس الدين على ، على شمس الدين نوشته‌اند ، و اما صاحب روضة الصفا شمس الدين على تصحيح كرده قول او اختيار افتاد . و خواجه شمس الدين على در امر معروف و نهى از منكر مبالغه داشت ، چنان كه پانصد فاحشه را در چاه انداخت و نام بنگ و شراب در وقت او بر زبان كسى نمىگذشت ، و هر مجرمى را كه مىگفتند تو را نزد خواجه مىبريم ، قالب « 1 » تهى مىكرد ؛ چه ، گناهكار را در ميان هزار كس مىشناخت و شب‌ها به ناشناخت در كوچه و محله سير كرده اخبار تحقيق مىكرد . و در تبريز در اين سال وباى عظيم شد ، و ملك اشرف به قراباغ قشلاق كرد و عزيمت شيروان نمود . و كاووس لشكر به كنار آب آورده گذرها را بگرفت . اشرف را كارى از پيش نرفته به صلح هر يك به دار الملك خود بازگشتند . و در اين سال احوال ملك صالح ، حاكم مصر و شام آن است كه بعد از فراغ خاطر امرا از مهمّ قلعهء كرك ميان ارغون علايى - كه سپهسالار صالح بود و مادر صالح را در نكاح داشت - و ملك تمر حجازى و ميان آل ملك نايب نزاع شد . و سببش آنكه آل ملك در امر معروف و نهى از منكر به غايت مبالغه داشت و ملك تمر به شراب خوردن ميل بسيار مىكرد ، و هر مرتبه كه يكى از مردم ملك تمر حجازى مست به دست آل ملك نايب مىافتاد ، گوش و بينى بريده نزد حجازى مىفرستاد . و از اين جهت ، حجازى بسيار آزرده شد و در مجلس سلطان نايب مكررا نزاع كرد ، و امير ارغون علايى جانب حجازى گرفت ، و به اين جهت كه نايب به غايت استقلال رسيده بود و ارغون از حسد طاقت نداشت ، اين معنى دوام يافت . تا آنكه سلطان را ارادهء حج شد ؛ چه ، در مزاج خود از قتل احمد تغييرى يافت و انديشه كرد كه حج

--> ( 1 ) . ق : غالب